![]() |
![]() |
|
| دست فروش توان بُر زدن اندیشه اش را ندارد !!! |
|
خیلی دردناک است مهربانیت را پای
ولی مهربان باش!!! خیلی دردناک ولی باش!!! خیلی دردناک ... جوانی ام زود پیر شد!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
حرفهایی است که گفتنش هم مفت نمی ارزد!!!
حرفهایی است که گفتنش سم است!!! حرفهایی است که گفتنش خسته کردن فک است!!! حرفهایی است که میخواهی بگویی ولی توان نداری!!! حرفهایی است که وجودت را به آتش میکشاند !!! حرفهایی است که از اعماق وجود پدیدار می آید!!! فهمیدن حرفهایی که در اعماق نگاه وچشم بارانی ...مشکل است!!! کاش میفهمید!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
دل خسته ای
دل خسته شده ای کمی بخواب دل سوخته ای منتظر خاموش شدن نباش چون کسی سوختن شما را به ۱۲۵ اطلاع نداده!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
تبر ی برداشته به بزرگی بزرگ
تبری که میخواهد با آن دل برکند!
دل میکنی!
دلی را که میکنی خونش خشک شده!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
در بساط خود کفشی را دیدم تنها! کفشی کز کرده کفشی با حالی پریشان کفشی دل تنگ کفشی کفش کفشی را دیدم رنگی روشن ولی روزگاری سیاه! کفشی جدا افتاده از لنگه خود! کفشی که لنگه خود نیز او را به سخره گرفته! افسوس افسوس افسوس نمیدانست استاد کارش که او را طرح و نقش زده با نگاه کردن به او ... شاید ندانسته !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
چه آسون وارد زندگیم شد !!! بی آنکه خود متوجه شوم !!! بی آنکه بی چه آسوده با بازیهایش هم بازی شدم!!! زندگی را هر روز شروع میکنم با دروغ!!!
دروغ است! سخت! ممکن!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
اگر خوب رشد کند
اگر خوب رسیدگی شود اگر خوب توجه شود اگر خوب ...! اگر دستهایش را بگیریم به جای پاهایش! اگر افکارش را زیر ؟ نبریم! اگر به اعتقاد ش نخندیم! اگرقبول کنیم این معادله۴=۲+ ۲گاهی غلط است! اگر قبول کنیم هیچ نمیدانیم! اگر قبول کنیم! اگر و اگر های --- در این صورت دیگر نیازی نداریم م ر د م
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط پیام |
|
با اشتیاق به استقبال مرگ میروم! مرگی در اوج جوانی ! نه در اوج کهنسالی! اگر در افکار من خود کشی گناه نبود صد هز ب...!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
کدامین خوش شانس دارد!
شانس خود به بدی اقبال خود اعتراف کرد! دست فروش گله مند از شانس! شانس گله مند از بدی !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
کاش کاشی وجود نداشت
افسوس افسوس وجودش را احساس میکنم در پیچ و خم زندگیم وهم وهم است دل دل را ترمیمی لازم است افکار افکار را تکانی لازم است حد حد را حدود لازم است من من را او لازم است ترس ترس را من لازم است بغض بغض را اشک لازم است اشک اشک را چشم لازم است چشم چشم را دل لازم است دل دل را خون لازم است من و خون دل او دل خون میکند! دل را زندگی لازم است افکار را مرگ لازم است زبده ترین سلاح را به کار میگیرم و عشق را در افکارپریشان خود به قتل میرسانم!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
شبانه بغضهایم دیگر نمیتوانند کاری بکنند!
میخواهم بغض را کنار اشک تازیانه بزنم! اشکی که حریصانه بر زندگی من جاری! اشکی که بر من دست فروش نیش خند میزند! اشک را به دار می آویزم تا بریزد و چوبه دارا سیراب کند! بغض! اشک! دار! تازیانه! دست فروش!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
هر شکستنی بهایی دارد!!!
هر بهایی را باید پرداخت!!! امروز شکستم یعنی شکستند دست فروش را با بهای ناچیز!!! با بی آن که بهای شکستنم را پرداخت کنند!!! شکسته شدن دست فروش شادی ... است!!! این نیز بگذرد!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
دست فروش حسی دارد که نمیتواند آن را به زبان آورد!
سرنوشت هم کم آورد ! کاش زندگی سراب بود!
زنده مانی .............!!! مرگ!!!!!!!!!!!!! بغض شبانه گلویم را میفشارد !!! اشکی از چشمانم جاری نمیشود ! سهم دست فروش از زندگی یک قطره اشکی است که اگر بتواند قبل از مرگ از چشمان خودباز ستاند!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
جریمه کرده اند دست فروش را قبل از خدا !!!
دست فروش جریمه اعمال خدا!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
دست فروش نتوانست بیاید!!!
دست فروش پوزش میخواهد!!! کابل مودم نیز با دست فروش قهر است!!! ببخشید دست فروش را که نتوانست سر بزند بر شما !!! تشکر میکنم از همه دوستان که با نظرات و انتقادهای زیباشون دست فروش را گام به گام یاری مینمایند! عید باستانی کاملا ایرانی ایرانی ایرانی مبارک بر تمامی ملتها نژادها انسانهای انسان !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط پیام |
|
|
کاش دست فروش
آن کهنه قالی دست بافت بود به دست بافنده ای زبر دست هرچه تی پا خورده تر خاک خورده تر گرانقدر تر!!! کاش آن فلز بودم به دست آهنگر هرچه پتک خورده تر له شده تر زیبا تر!!! شاید همان خاکم به دست سفالگر ی ماهر هرچه لعاب خورده تر آبدیده تر ...!!! آری من از خاکم به دست سفالگری که زندگی را این چنین نقش بست بر من!!! زندگی ... !!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 6:31 قبل از ظهر توسط پیام |
|
|
دست فروش همین امروز!!!
همین چند ثانیه و چندی پیش!!! صدا بلند کرد!!! فریاد سر داد !!! شکست !!! شکست چیزی را که نباید میشکست !!! آفریدگار . دست فروش! امروز دست فروش را صدای دست فروش که به صدا ی آدمی ... ! صدای دست فروش پدر خمیده را شکست !!! چشمهای زیبای مادری را اشک باران!!! کودکی را وحشت زده و لرزان !!! و ... و !!! چرا دست فروش لبخند نمیداند!!! چرا هروز بهم ریخته تر از دیروز!!! دست فروش بفراموشی نتوان سپرد امروز ... را!!! امروزی که !!! شکست پدری ! گریاند مادری ترساند کودکی !!! ای معبود ... ... ... !!! اشک!!! سکوت !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط پیام |
|
|
دست فروش سر در گم است!!!
دست فروش گمشده ای دارد!!! دست فروش خدا گم کرده !!! دست فروش میگردد!!! دست فروش دنبال خدا میگردد!!! هرچه به او نزدیک میشود باز دور از اوست!!! هرچه صدا میزنم باز صدایم ندارد صدایی!!! هرچه میگردم پیدایش نمیکنم!!! ولی باز میگردم!!! نزدیک است!!! ازرگ گردن نزدیکتر بر دست فروش!!! شایدیابم او را در تندیسی از خاک !!! شاید اور در چهره کودکی یابم که بی صدا بازی میکند تا...!!! شاید در چهره مادری که میفروشد کلیه تا ... !!! شاید در چهره پدری که بی خوابی میکشد تا ...!!! دست فروش !! رگ !!! خدا !!! گردن!!! نزدیک !!! شاید خدا ...! نمیدانم!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
دست فروش بی اختیار دلتنگ مرگ شد!!!
مرگ با تولدم متولد شد!!! مرگ تولد دیگر دست فورش است!!! مرگ! دست فروش با مرگ شاید تکامل یابد!!! درود خدایی را مرگ آفرید!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
روزگار همان روزگار است!
خورشید همان خورشید! ماه همان ماه ! خدا همان خدا! کوه همان کوه!!! دشت ستاره شقایق دریا همان هایی هستند که بودند !!! همانهایی که باید باشند !!! همانهایی که ...!!! علم را که نگو هروز رو به پیشرفت جنگی که با شمشیر بود حال با اتم هسته ای گلوله!!! چاپار *پست * ایمیل آدمها ! آدم سابق نیستند!!! خدا چرا انسانیت پیشرفتی ندارد!!! چرا انسانها تکامل ندارند!!! اگر انسانیت پیشرفتی داشت!!! اگر انسانیت ... !!! دیگر ... وجود نداشت !!! خدایا نمیدانم چرا انسانیت پیشرفتی ندارد!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
دزدی بد است!!!
دزدی گناه است!!! دزدی انگور دیگر طعم انگور نمیدهد نمیدانم چرا !!! نمیدانم چرا انگور دیگر ...!!! دست فروش لذت میبرد از شیرینی!!! دست فروش لذت میبرد از لذت!!! دست فروش لذت میبرد از خوشه انگور!!! دست فروش لذت میبرد از طعم انگور!!! دست فروش لذت میبرد از شیرینی انگور مروارید گون!!!
دست فروش یادش نمیرود آن دلهره آن استرس!!! دست فروش میفهمد چرا انگوری که بدون اجازه برداشت شیرین بود!!! حال میفهمد چرا انگوری که دزدیده بود طعم داشت!!! دست فروش حال میفهمدکه گناه طعمی شیرین دارد!!! دست فروش حال میفهمد دزدی شیرین است!!!
همه میدانند دزدی گناه است!!! همه میدانند دزد بد است!!! دزدی گناه شیرینتر!!! ولی نمیتوانند از طعم شیرین آن دل برکنند!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
کیست گناه را نمیشناسد !!!
گناه با دست فروش آشنا دیرینه دارد!!! گناه :خسته نباشی !!! گناه ظاهری دارد نو نوار!!! چرا دست فروش نمیتواند از این یار دیرینه دل بر کند!!! دست فروش در زبان از گناه متنفر است ولی در باطن ار فرط حقارت با او دوستی فراوان میکند!!! گناه طعم دارد بسیار ترش شیرین ملس !!! گناه رنگ دارد بسیار تزویر ریا طمع !!! گناه ثروت دارد بسیار ربا سود گناه غرور دارد وای غرور!!! دست فروش گناه شیرینی است از طرف دویار دو هم دل دو هم پیمان نفس+دل !!! دست فروش دانسته با گناه نشست و برخاست می کند ! دانسته!!! دست فروش نمیتواند تر ک کند یار شفیق ... را!!! نمیدانم چرا گناه دارد ... مختلف شیرین چون عسل!!! دست فروش + گناه + چرک = دست فروش ریا کار چرم زبان چرکین دل
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط پیام |
|
|
عشق*** گریزان... دست فروش!!!
عشق گریزان از دست فروش!!! نمیدانم به خاطر بی پولیش یا بی سوادیش یا ...!!! نمیدانم به خاطر لباس چرکینش یا بی پولیش !!! دلی که خانه ندارد ... نداردبه چه عشقی می خورد درد !!! دلی که خانه غم است صدای شادی نمیزند برگوش ... می خورد!!! دست فروش عشق خریدنی نیست !!! شاید هم باشد !!! دست فروش سر درگم است !!! دست فروش نمیداند!!! دل+ دل = دل+پول+دل=عشق پول +پول =عشق دل بی پول+ دل =مرگ عشق دل بی پول +دل بی سواد=...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
دست فروش :دل شکسته دیروز !!!
دست فروش دل شکسته دیروز امروز دل شکست!!! نمیدانم به کدامین گنا ه محکومم!!! نمیدانم به کدامین گناه نکرده ... بود!!! خدا چرا من دل شکسته باید بشکنم دل ... !!! خدا خدا خدا!!! دست فروش دلخون میکنی دست فروش دل خون میکنی!! چرا اشکی که دیروز از چشم دست فروش جاری بود !!! امروز از چشم دل شکسته او جاری است!!! دست فروش چه کرده ای دست فروش چه میکنی !!! دست فروش دل که فروختنی نبود !!! عشق که خریدنی نبود !!! نمیدانم حق او اشک بود یا خنده هایی که میتوانستم ببخشم و نبخشیدم!!! نمیدانم حق او اشک بود یا یا یا !!! دست فروش ...!!! دست فروش شیون ... نبود!!! او کرد او شکست او کرد او !!! دست فروش نباید می کرد دست فروش نباید می شکست !!! دست فروش رسم عاشق کشی ... !!! چرا او باید پرداخت میکرد !!!
نمیدانم حق دست فروش بود یا نبود شاید هم بود!!! ولی حق او نبود نبود نبود!!! ... ... ... دست فروش را ببخش!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1390ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
تماشا کن !!! تماشا !!! تماشا !!!
تماشا !!! خدا !!! تماشا!!! تماشا کن آب دیگر طعم حیات نمی دهد!!! تماشا کن آفتاب دیگر گرمیش را نمی بخشد!!! تماشا کن مهتاب را نور مخفی میکند!!! تماشا کن پدر ... ... ... ش ... ... ... !!! تماشا کن قلب را از تپش باز ایستاد !!! تماشا کن ... ... ... حریم ها را رعایت نمی کنند!!! تماشا کن حرمت شکنان ...را!!! تماشا کن ... دین فروش را !!! تماشا کن دست فروش را که دیگر زندگی ندارد !!! تما شا کن زندگی را دیگر شوق ندارد !!! تماشا کن شوق حیات گرمی زندگی ندارد!!! تماشا کن عشق فروشان مجنون نما را!!! تماشا کن ... گریزان از ... !!! تماشا تماشا تماشا کن !!! تما شا کن عشق را که شرمگین مجنون شد!!! تماشا کن عشق کشان فرهاد کش را !!! تما شا کن یوسف را در قعر چاه!!!
تماشا کن !!! دروغ را !!! تجاوز را !!! ریا را !!! پلیدی را!!! بد رنگی را !!! سیاهی را !!! تماشا کن ! تماشا کن ! تماشا کن !!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
دست فروش گله پیش که میبری!!!
دست فروش خود بشکن!!! دست فروش گله ندارد! خود شکست!!! دست فروش نفرت زده ی از خود گریزان به فردای دل کرده خوش!!! شاید با طلوع فردا ...!!! دست فروش ... گله... ! فراموش...! خاموش ... ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
پشت دیواری بزرگ خورشید را از دست فروش گرفتند!!!
نفسم دیگر در نمی آید!!! چشم گوش دست... فروش کم آورد!!! دست فروش تشنه است زیر باران!!! دست فروش طاقت خاموشی ندارد!!! دست فروش نه میل ... دارد!!! بشنو از حالای دست فروش دربه در همیشگی!!! نمیدانم گرفتار کدام تلسم و نفرینم نمیدانم!!! دست فروش همیشه برنده . . . باخت !!! دست فروش همیشه برنده ی باخت است!!! صدا صدای شکستن فریاد است!!! دست فروش فراموشی به پا کن!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
دست فروش احساس سنگینی می کرد!!!
دست فروش توان نداشت !!! دست فروش اعدام کرد ذوق ،فروخت رای!!! دست فروش گم کرده راه!!! دست فروش احساس ... میکرد!!! دست فروش توان بر زدن اندیشه نداشت!!! دست فروش که ... تاراج رفت!!! دست فروش فروخت دست!!! دیگر نمیتواند نگه دارد صورتی سرخ گون به ضرب سیلی!! دست فروش نمی ماند در ...!!!
دست فروش قاتل روحش بود!!! دست فروش سبک شد اما بی روح!!! دست فروش دوست دارد از این نکته هزار نکته بیآموزی !!! دست فروش غریب !!! دست فروش اگر بگوید میگن دیوانه است ،حرفاش بچه گانه است!!! بازا که بگوید باز!!! از تو من از من تو نیست !!! از این و اون نیست!!! از ماست که بر ماست!!! دست فروش نمیداند به چه چیزی دلش خوش ... !!! دست فروش قاتل روحش بود!!! دست فروش احساس سنگینی می کند!!!
دست فروش توان ندارد!!! دست فروش ذوق را ...! دست فروش دست!!! دست فروش فروخته دست !!! دست فروش پر!!! شرمسارم هم نوع شرمسارم همنوع !!! دست فروش قاتل روحش بود !!! از ماست که بر ماست!!! دست فروش گم کرده راه!!! فکر ها را شستشویی لازم است!!! گرفته اند نشانه بی ..س.. دست فروش را!!! دست فروش در خویشتن گمشده است!!! دست فروش منتظر است که ببارد بارآن تا شاید اشک خدارا در آن بیابد!!! گریه های دست فروش ندارد صدایی!!! حتی اشک های دست فروش هم نداره فایده!!! دست فروش ندارد قرار!!! دست فروش! روح ! قتل !!! چگون دست فروش از سیاهی تا سپیدی سفر کند!!! دست فروش میخواهد از این نکته هزار نکته بیاموزی!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط پیام |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من نوشتن ندارم در یاد
گرفته ام سیکل به زور ؛من پیامم اهل همین نزدیکی البته دو کوچه پایینتر ؛ پیشه ام دست فروشی ؛ خانه ام وانت من رزقم وانت من ؛مدرکم نیست لیسانس؛ روزگارم خوش نیست تکه نانی به زور ؛ هوش ندارم اصلا ؛ذوق مرده است درون؛ قبله ام وانت من جا نمازم هست بساط ؛روستا سجاده من ؛ من وضو با تپش بدو بدو حراجش کرده ام میگیرم .... اقتباس از استاد سهراب سپهری انتقاد فراموش نشود !!! دست فروش خسته دل سوخته اوراقی !!! زوار عقل دست فروش زنگ زده در رفت!!! با شما رهگذرانم از کنارم گذشتین بابی تفاوتی حتی یک بار هم نپرسیدین . . . !!! کاش با فروش کفشهایم خسته گیم کم شود!!! دوست گرام: دست فروش خواهش میکند که کپی . . . !!! |
| پیوندها |
|
کهن دیار ناگفته های دل |
|
RSS
|